روایت

فرسودگی بدون فریاد؛ وقتی پروژه هست، اما رضایت نه

این روزها از من می‌پرسند:
اوضاعت چطور است؟
و جواب صادقانه‌ام این است:
خوب نیستم. کار هست، پروژه هست، درگیرم، دارم جلو می‌روم.

اما واقعیت این است که این «خوب نیستم»، لذت‌بخش نیست. چون فشار فقط روی من نیست. وقتی دوستم تحت فشار است، همکارم خسته است، کارفرما مدام نگران فرداست و مردم با اضطراب زندگی می‌کنند، حالِ خوبِ فردی هم سنگین می‌شود.انگار اجازه نمی‌دهد نفس راحت بکشی.

مسئله فقط اقتصاد نیست. مسئله فاصله‌ی عمیقی است که بین تصمیم‌ها و زندگی واقعی مردم افتاده. وقتی حکمرانی از واقعیت روزمره جدا می‌شود، نتیجه‌اش فقط تورم و رکود نیست؛ فرسودگی روانی است، نااطمینانی دائمی است، و حسی که می‌گوید هیچ چیز قابل اتکا نیست.

در چنین فضایی، حتی اگر امروز کارت خوب باشد، نمی‌دانی تا کی. و این ندانستن، آدم را از درون خالی می‌کند.

من نه سیاست‌مدارم و نه ادعای راه‌حل‌های بزرگ دارم. فقط کسی هستم که سال‌هاست با کسب‌وکارها، آدم‌ها، تیم‌ها و دغدغه‌های واقعی‌شان از نزدیک کار می‌کنم. و چیزی که واضح می‌بینم این است:

وقتی ساختارها به فکر مردم نیستند، مردم ناچار می‌شوند به هم تکیه کنند. نه از سر قهرمان‌بازی. نه با شعار. بلکه خیلی ساده و انسانی. هر کسی در حد توانش. هر کسب‌وکاری اگر بتواند کمی منصف‌تر باشد. هر مدیری اگر بتواند فشار را کمی کمتر منتقل کند. هر آدمی اگر حالِ یک نفر دیگر را فقط کمی بهتر کند. این‌ها شاید راه‌حل کلان نباشند، اما برای دوام آوردن، حیاتی‌اند.

من به این باور رسیده‌ام که در این شرایط، کنار هم ماندن، کمک‌های کوچک، و تلاش برای بهتر شدن کار و زندگی همدیگر، نه یک فضیلت اخلاقی، بلکه یک ضرورت است. نه برای نجات دنیا. فقط برای اینکه انسان بمانیم وسط این همه فشار. اگر این نوشته را حتی یک نفر بخواند و حس کند تنها نیست، همین برای من کافی است.

1 دیدگاه در “فرسودگی بدون فریاد؛ وقتی پروژه هست، اما رضایت نه

  1. Bita Abedini گفت:

    عالی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *